تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان چشم چشم دو ابرو ....

چشم چشم دو ابرو ....

سلام دوستان خیلی وقته وبم رو آپ نکردم آخه چندوقته از خودم و خدام فراموش کردم و درگیر زندگی شدم...اما به زودی میام و دوباره دنبال زندگی قشنگ قبلم می گردم...

به امید آن روز....

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت4:26 PMتوسط Hodeise & Samane | |

 

از امير مؤمنان علي(عليه السلام)است كه:اين زبان مصاحب خود سركش است،اگر انسان زبانش را آزاد بگذارد او را در مهلكه انداخته و تباهش مي كند.نزد خود خوار مي شود كسي كه زبانش بر او حكمران باشد.

زبان درنده اي است كه اگر به خود واگذاشته شود ميگزد و زخمي مي كند.سخن در قيد و بند توست تا آن را به زبان نياوردي،و هنگامي كه آن را به زبان آوردي تو در قيد آن خواهي بود،پس زبانت را نگهدار همانطور كه طلا و نفره ات را نگه مي داري!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت3:42 PMتوسط Hodeise & Samane | |

رسول خدا (ص)مي فرمايد‍‍:هرگاه فرزند آدم شب را به صبح مي رساند تمام اعضاي وجود او در برابر زبانش تعظيم كرده و مي گويند:اي زبان از نافرماني خدا درباره مابترس ،هستي ما بوجود تو بستگی دارد ،اگر تو به راستي رو كني وبه درستي سخن گويي ما درست خواهيم شد واگر تو كج شوي وبه ناروا گويي بپردازي ما هم كج شده و به گمراهي كشيده خواهيم شد.تمام سخنان فرزند آدم به ضرر و زيان اوست الا امربه معروف و نهي از منكر و ذكر خداي تعالي.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت4:28 PMتوسط Hodeise & Samane | |

از امير مؤمنان علي(عليه السلام)است كه:اين زبان مصاحب خود سركش است،اگر انسان زبانش را آزاد بگذارد او را در مهلكه انداخته و تباهش مي كند.نزد خود خوار مي شود كسي كه زبانش بر او حكمران باشد.

زبان درنده اي است كه اگر به خود واگذاشته شود ميگزد و زخمي مي كند.سخن در قيد و بند توست تا آن را به زبان نياوردي،و هنگامي كه آن را به زبان آوردي تو در قيد آن خواهي بود،پس زبانت را نگهدار همانطور كه طلا و نفره ات را نگه مي داري!!

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت4:24 PMتوسط Hodeise & Samane | |

جالب اينه كه خود زبان به تنهايي مي تونه عامل ۴۰گناه باشه:

 

حضرت رسول اکرم(ص) فرمودند:


بهترین اعمال نزد خداوند حفظ زبان است.
بیشترین گناهان فرزندان آدم زبان اوست.
هرکه مردم از زبان او بترسند از اهل جهنم است.
هرکس زبان خویش را حفظ کند به همه قرآن و سخنان من عمل کرده است.


1- خبری را ندانسته گفتن
2- عیب جویی از دیگران
3- مسخره کردن
4- تهمت زدن
5- فاش کردن اسرار مردم
6- رنجاندن مومن
7- سرزنش بیجا
8- دروغ گفتن
9- وعده دروغ
10- قسم دروغ
11- شهادت ناحق
12- تحریف مسائل دینی
13- حکم ناحق
14- لعنت کردن مردم
15- طعنه زدن
16- دل شکستن
17- امر به منکر
18- نهی از معروف
19- بدخلقی
20- تصدیق کفر و شرک
21- غیبت کردن
22- شایعه پراکنی
23- به نام بد صدا زدن
24- تملق و چاپلوسی
25- با مکرو حیله سخن گفتن
26- مزاح زیاد
27- زخم زبان زدن
28- آبرو ریزی
29- کبر در گفتار
30- ادای صدای کسی را درآوردن
31- بدعت در دین
32- اظهار بخل و حسد
33- بد زبانی در معاشرت
34- خشونت در گفتار
35- فحش و ناسزا گفتن
36- سخن چینی کردن
37- ناامید کردن
38- شوخی با نامحرم
39- ریا در گفتار
40- فریاد زدن بیجا

و جالب تر اينه كه هر كدوم ازين 40 گناه خودشون عامل گناه هاي ديگه اي ميشن!!پس مواظب باشيم كه زبونمون رو حفظ كنيم تا باعث سقوطمون نشه.

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت3:36 PMتوسط Hodeise & Samane | |

زبان يگانه عامل سقوط و صعود انسان ها و به تبع آن تمدن هاست و صراطي كه مستقيم و غير مستقيم است،بر لبه آن(=زبان)مي چرخد،بيراهه نرفته است.چه،صفتي كه در باب صراط آمده است كه باريكتر از موست  و تيزتر از شمشير،در واقعيت و ماهيت زبان به درستي قابل مشاهده است.

زبان كليدي است كه هم مي تواني به وسيله آن درهاي خير و خوبي را باز كني و خود را در دنيا و آخرت سعادتمند كني و هم ميتواني با آن ابواب شر و بدر را بر وي بگشايي و خويشتن را در سراي فاني و باقي شقاوتمند سازي،و بدانكه اين كليد را به تو نداده اند مگر براي گشودن ابواب خير.

بلاي آدمي باشد زبانش                                                      كه در وي بسته شد سود و زيانش     

مگو چيزي به اهل روزگارت                                         كه پرسد روزي از تو كردگارت

سخن بشنو ز لفظ هر هنر جوي                                     از آنساني كه خوش آيد چنان گوي

مگو ناخوش كه پاسخ ناخوش آيد                                    به كوه آواز خوش ده تا خوش آيد

اگر گويي نكو گوي اي برادر                                          كه نيكو گوي با نفع است و با ضر

سخن كم گوي و نيكو گوي در كار                                 كه از بسيار گفتن مرد شد خوار

به نرمي گر سخن راني همي ران                                  كه از تيزي به رنج آيد دل وجان

ناصر خسرو

                                   

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت3:29 PMتوسط Hodeise & Samane | |

 

تا حالا شده چند وقت منتظر ي؟يه انتظار سخت و شيرين و دردناك...!!

بعد يه دفعه يه نشونه اي ازش پيدا كني.بري،بري،بري...تا برسي بهش..

به جايي كه ببينيش،بهش نگاه كني،چشت بهش باشه كه يه لحظه ازش غافل نشي!

حتي در سخت ترين شرايط!اما يهو يه سنگ ريزه كوچيك مياد زير پات،دردت ميگيره به جلو نگاه

ميكني،فقط يه قدم مونده تا برسي.اما؟؟؟به خاطر درد سرتئ بندازي پايين،سرتو ميگيري بالا،هيچكس نيست!!

هيچكس...!!رفت...!!اوني كه زندگيم بود!اوني كه به من همه چي داده!چقدر سخته!!يه لحظه غفلت در يه قدمي يار.. .

حالا بايد چه كار كرد؟نمي دونم؟چطور دوباره پيداش كنم،اون رفته،يه جاي ديگه..!

پيش يكي كه حتي بزرگترين كوه ها هم غافلش نكنه.

تنها موندم،خدااي من.. .ديگه طاقت ندارم،نمي تونم،مگه منچقدر توانايي دارم؟

خدايا حفظم كن،خدايا سنگ ريزه ها رو بردار،خدايا جاده دلم رو پاك كن..

نكنه دوسم نداري؟نكنه ازم بدت مياد؟حقم داري!!كسي كه هزاران بار ميگه دوست دارم،اما تا يه سنگ ريزه مي بينه ازت رو بر ميگردونه.. .

گمشده م كجاااايي؟

مي ترسم ديگه نتونم.. .

خدايا يادمه شب اول ماه رمضون بهت گفتم،خدايا من هيچي ندارم!خدايا دستام خاليه!!البته اي كاش خالي..!!!1ر از گناه،پر از بي آبرويي..!اجازه بده سر سفره رحمتت بشينم.. .

گذشت،يه روز،دو روز..كم كم پيدات كردم،دستام پر شدن،روز به روز بيشتر.

اما چند روز مونده به آخر راه... حواسم پرت شد!!رحمتت از دستم رفت،خودم رفتي

امشب شب آخره..دوباره دستام خاليه!!گناهام دو برابر شدن،خجالت زده ام،از تو،از مهربونيت.

خدايا نمي تونم سرم رو بالا بگيرم،شب اول دستام رو بردم بالا،سرم رو به آسمون،اما ديگه از  خجالت امشب سرم رو بالا نميگيرم،سرم پايينه،رو به زمين،رو به دنياي پست،رو به جايي كه مستحق اونجام!!

آسمون مال تو و دوستاته!!منم زميني!!پس زمين ارزوني من..!!

خدا جونم دوباره خودت رو از خودت ميخوام،نا اميدم نكن...

به اميد وصلت.!!؟؟         

                            

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت3:15 PMتوسط Hodeise & Samane | |

 

از وقتي كه وارد وادي نوشتن اين قبيل وبلاگها شدم گفتم از چي بنويسم؟!اما ديدم چه چيزي جالبتر از خود آدم واسه نوشتن!!چه چيزي بهتر از چشم چشم دو ابرو...؟!آره،همين چشم چشم دو ابريي كه از بچگي شايد جزء اولين شعرهايي بوده كه ياد گرفتيم..!!اما فقط فهميديم كه چشم چشم دو ابرو....!!چشم دو تاست براي ديدن؟!زبان براي گفتن!گوش براي شنيدن و ... اما يكي بهمون نگفت حواستو جمع كن؟! خوب نگاه كن و خوب ببين و… مشكل همينه ديگه !! همينا وخوندن چند تا مطلب دراين موارد من رو بدجوري شيفته همون شعربچگي كرد و گفتم تازه ميخوام ببينم چشم چشم دو ابرو كشيدن و خوندن چيه؟؟؟!! و قلم رو به دست گرفتم و شروع به نوشتن كردم.. .

چند وقته راجع به چشم و نگاه نوشتم و اين ما بين كتابهايي هم خوندم كه مثمر ثمر بودند و كلي به اطلاعات نداشته من افزودند،ازين جهت مي گم اطلاعات نداشته كه تا به حال توي اين 19 سال اگه كتاب خوندم،رمان و داستانهاي پوچي بوده كه جز يه،دو هفته اي افسردگي و خارج كردنم از روال عادي زندگي فايده اي واسم نداشته و يا مجله يا روزنامه بوده كه اونا هم در مورد بازيگر و خواننده مورد علاقه و .. و در عمل هيچي عايدم نميشده.

اما چشمانم رو باز كردم و تو انتخاب كتابي كه ميخوام وقت گرانبها م رو روش بذارم دقت كردم تا وقتي مي نويسم و يكي مطلب من رو ميخونه،چند سال ديگه نگه لعنت به نويسنهده فلان مطلب كه چي نوشته بود؟؟!!

تمام سعي ام رو كردم كه با نوشتن راجع به چشم!!چشم هاي همه رو واسه ديدن باز كنم يا بفهمونم كه به قول سهراب چشم ها را بايد شست!!و بفهمونم كه چي رو واسه ديدن انتخاب كنند…!!

و اميدوارم كه تأثيري هم گذاشته باشم.

 وحالا ميخوام راجع به زبون،اون عضو گوشتي كوچيكي كه ابزار انديشه ست بنويسم.اون عضوي كه از صبح تا شب تموم امورمون بر پايه اون ميگذره!!؟پس چه خوبه راجع به چيزي كه مي تونه خيلي كارها واسمون انجام بده مطلع باشيم.و من سعي بر انجام درست و بهتراين كار دارم!!!

به اميد حق...

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت2:1 PMتوسط Hodeise & Samane | |

چندين روز گذشت و من همچنان در پي يار....

 

تو يكي از همين روزايي كه بي فروغ ميگذشتن به ذهنم رسيد كه چند تا ازين كتاباي عرفاني سر و سلوك رو بخونم شايد چيزي دست گيرم شد،درسته كه ما به گرد پاي عرفا هم نميرسيم اما تو اينجور كتابا ويژگي هاي خدا رو خيلي جالب تصوير ميكنه،يكي ازين كتابها رو برداشتم توي فهرستش چند تا تيتر جالب به نظر اومد:

يكي راه هاي رؤيت و ديدار خدا،يكي نشانه هاي دوستي خدابود.

با اشتياق هر چه تمام تر صفحه مورد نظر رو آوردم.خوشحال بودم.گفتم آخ جون ديگه همه چي تموم شد،پيدا كردم!!تازه چه جورم؟!ديدار؟؟!

نوشته بود راه تحصيل محبت خدا و تقويت ان و آمادگي براي رؤيت و ديدار دو چيز است:

گفتم به به !!ازين بهتر امكان نداره،همه ش دو تا چيز بايد انجام بدي تا خدا رو ببيني،پس چرا تا حالا اكثر آدما انجام نميدن؟؟نكنه سخته؟؟!!

اما خودم رو دلداري دادم و گفتم:حتماً اطلاع ندارن يا تا به حال به فكرش نيفتادن،شايدم ديدن و من خبر ندارم.چون هر كي به چنين درجه اي ميرسه از ما سوي الله ميبره  و چيزي نميگه!!!

خوب،اول:پاك ساختن دل از مشاغل و دلبستگي هاي دنيا،و بريدن از ما سوي و پيوستن به خدا به وسيله ذكر و فكرو آنگاه بيرون كردن دوستي غير خدا از دل،زيرا دل مانند ظرفي است كه زياده از يك چيز در آن نميگنجد.و كمال محبت در اين است كه خدا را با تمام دل دوست داشته باشد و مادامي كه به غير او توجه و التفات ميكند گوشه اي از دلش به آن غير مشغول است و به قدر اشتغال به غير خدا دوستي خدا نقصان ميپذيرد،مگر اينكه التفاتش به غير ازين جهت باشد كه آن صنع خداي تعالي و فعل او و مظهري از مظاهر اسماء الله –تعالي-است.

آسون به نظر ميرسه،اما يه بار ديگه بخونم و با خودم مقايسه كنم......

پاك ساختن دل از مشاغل و دلبستگي هاي دمن كه دلبسته نيستم؟؟!!هستم؟؟جز اينكه اينقدر به لباس و كفش و نميدونم فلان مد اهميت ميدم؟!

جز اينكه اون روز خواهرم يكي از وسايلم رو خراب كرده بود كلي باهاش دعوا كردم؟؟!!

يا اينكه حتي اگه يه روز از دنيا و زرق و برقش دور باشم نميتونم زندگي كنم؟؟!!

يا اينكه اگه فقط يه لحظه به اين فكر كنم كه يكي،يكي كه چه عرض كنم،من كه دم از عشق به خدا ميزنم؟؟!!خدام بهم بگه دنياتو به من بده،ديوونه ميشم؟!دنيام؟؟دنيام كه اينقدر قشنگه؟دنيايي كه همه به هم دروغ ميگن؟؟دنيايي كه حتي نزديكترين دوستت بهت وفادار نيست؟دنيايي كه هر كي فقط خودش رو ميشناسه؟؟و تا اون بالايي دورت پره از دوستاي به ظاهر محترم و خوب!!اما تا يكم كارت گير ميكنه و نگاه ميكني به اطرافت ميبيني هيچ كس رو جز خدا نداري!!دنياي من همش قشنگيه؟؟؟!!نه؟؟؟؟

حالا بذار بعدش رو بخونم حتماً اون رو دارم،بريدن از ما سوي به وسيله ذكر و فكر

بريدن از ما سوي يعني چي؟؟يعني اينكه تا چند روز از دوستات دور ميشي دلت پرپر ميزنه واسه ديدنشون؟

بريدن يعني اينكه لحظه شماري واسه تموم شدن آخر هفته و برگشتن به دانشگاه و ديدن دوستان؟؟!!

اما خدا رو كه اگر چند سالم يادش نباشي،ككتم نميگزه ؟؟!!جالبه؟؟!!

پيوستن به خدا به وسيله ذكر و فكر:ذكر يعني چي؟يعني همين 17 ركعتي كه آخر وقت  دست و پا شكسته با هزار تا دل مشغولي ميخوني؟

نمازي كه توش از فلان مانتويي كه تو مغازه ديده بودي و فلان گردنبند و فلان دوست يادت مياد!!جز اوني كه واسه تشكر از اون داري نماز ميخوني؟؟!!ذكرم كه هر از چند گاهي يه صلواتي يا يه خط قرآني كه اونم يه جورايي توفيق اجباري محسوب ميشه آخه براي رفع فلان مشكلت ميخوني!!

بيرون كردن دوستي غير خدا از دل:

آخـــــــــــــــــــي....!!!قربون خودم برم كه تو ظرف دل من همه كس و همه چيز جا داره جز خدا!!

اين تازگي يام كه ياد خدا ميكنم،خدا فقط 0.0000000000000000000001از ظرف دل من رو جا گرفته،باقيش مال اين و اونه،آخه اونا در ارجحيتن ديگه،اونان كه به من همه چي دادن نه؟؟!!

شايد مورد دوم رو كما بيش داشته باشم!حالا ميخونم خوندنش بي ضرر نيست.

دوم:تحصيل معرفت خدا و تقويت و توسعه آن و مسلط ساختن آن بر دل

خدايي درك نكردم يعني چي؟؟!!اومدم خط بعد،به به..!!تو اين مورد راه حلم داره.

راه اول،يعني بريدن علايق،به منزله پاك ساختن زمين از گياهان خشك است،

و راه دوم،يعني معرفت،به منزله افشاندن تخم در آن است،تا درخت دوستي به بار آيد.

خداي من...؟؟!!اينم كه يه جورايي همونايي رو از من خواسته كه يه عمري دارم باهاشون زندگي ميكنم و خو گرفتم و يه جورايي كاراي روز مره م و علاقگي من.. .

الآن كه اينا رو خوندم،متوجه شدم كه من هنوز رو اولين پله واسه ديدن!!و چه بگم كه دوستي هم قرار ندارم..؟؟!!

پس من تو اين چند سالي كه روي اين كره خاكي زندگي ميكنم،چه كار ميكردم؟؟خودم هم موندم؟؟كه مگه اين دنيا و آدماش چقدر جاذبه داشتن كه تئنستن حتي فكر كردن به اين مسئله رو از من سلب كنن!!حالا كه فكر ميكنم ميبينم جاذبه آدماي اين دنيا در برابر وجود خدا اصلاً قابل قياس نيست!!

مطلب بعدي نشانه هاي دوستي خدا بود،خوندم شايد بتونم تو خودم يه نشونه از دوستي خدا پيدا كنم،نوشته كه:

پس هر كه دوستدار خداون است،او را فرمان ميبرد و از نواهي او دوري ميگزيند و از پيروي شهوات پرهيز ميكند و كسالت و بطالت را وا ميگذارد و پيوسته مواظب طاعت و فرمانبري است و از طاعت او شادمان است و هيچ عبادتي بر او گران نمي آيد.روايت است كه:

"زليخا چون ايمان آورد و همسر يوسف (ع) شد،از يوسف كناره گرفت و يكسره به خداي تعالي روي نمود و به عبادت پرداخت،چون يوسف او را روز به خلوت ميخواند او وعده شب ميداد،و چون شب ائ را دعوت ميكرد به روز مي افكند،يوسف به عتاب آمد كه آن دوستي ها جه شد؟زليخا گفت:اي فرستاده خدا!من تو را وقتي دوست داشتم كه خداي تو را نشناخته بودم،چون او را شناختم دوستي ديگري ر ا بر دوستي او اختيار نميكين و كسي را بجاي او نميخوانم."

ديگر آنكه از ياد خداي سبحان غفلت نكند،بلكه پيوسته به ياد او باشد،زيرا هر كه چيزي را دوست دارد ناگزير آن را و آن چه را كه متعلق به آن است بسيار ياد كند،پس دوست خدا از ياد خدا و ياد رسول او و ياد قرآن كريم كه كلام اوست و تلاوا آن غافل نمي ماند،و دوستدار خلوت و مناجات با اوست تا تنها به ياد او باشد،و با او كمال انس دارد و از مناجات او لذت ميبرد.در اخبار داوود (ع)است:

" دروغ گفت هر كه ادعاي دوستي من نمود و چون شب آمد بخفت،نه دوست ديدار دوست خواهد ؟كه هر كه مرا جويد با وي ام."

چقدر تفاوت؟؟

من نه تنها اينا رو ندارم كه 180 درجه با اين ويژگي ها فرق دارم مثلاً كوچكترين كاري كه تازه يه وظيفه ست نماز خوندن منه و يه جورايي تنها راه حرف زدن من با خداست و واسه من كه هيچي ندارم و دنبالشم تنها همينه!!!اما همين يكي رو هم گاهي به راحتي ترك ميكنم،مثلاً در برابر رفتن به يه  مهموني و يا ...!!

چه كار كنم؟؟خدايا ميدونم كه هنوز دلم كاملاً با تو نيست اما حداقل زبوني ميگم كه :

خدايا من رو به جايي برسون كه فقط تو رو بخوام!!

به جايي برسون كه ظرف دلم فقط جاي تو باشه!!!

جايي كه لحظه لحظه زندگي م،با تو و براي تو سپري بشه!!

اگه من رو لايق ميدوني،كمكم كن.

                                                                         

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت2:50 PMتوسط Hodeise & Samane | |

در بدبختی بیشتر میتوان به خوشبختی فکر کرد.

بر حذر باش از کسی که چیزی ندارد که از دست بدهد.

اگرز به راه خطا رفتی از برگشتن نترس.

در انجام دادن کار غلط راه درستی وجود ندارد.               

بزرگترین بدبختی آن است که طاقت کشیدن بار بدبخی را نداشته باشید.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت3:59 PMتوسط Hodeise & Samane | |